برای نسترن و اندوه عاشقش
بغض می کنم و می نویسم. بغض می کنم و کلمات را یکی یکی روانه سپیدی کاغذ می کنم. نمی شود. هرچه می کنم شکل نمی گیری. هرچه سعی می کنم مجموع نمی شوی لابلای این همه خودکار و کاغذ.
دست که می کشم از کلمه، چشمهای خیس تو را می بینم، منتظر که چیزی بگویم، و من چقدر خالی ام این روزها. چه دستهای کوچک و بی قراری دارم حالا.
این چند روز، باورت می شود چقدر گریسته ام؟ باور کن به اندازه هزار باغچه بی پرنده بغض ترکانده ام. کسی نمی فهمد اندوهم را. کسی باور نمی کند چطور می شود برای اندوه عاشق کسی که جز صدای معصوم "لطف دارین ممنون" و این سکوت تلخ آخری چیزی از او نمی دانی این همه دل بترکانی. مردم نگاه می کنند و رد می شوند. مثل روزنامه ها.
می دانی نسترن؟ خیلی وقت است که صفحه حوادث هیچ روزنامه ای را ورق نزده ام. روزنامه ها احساس ندارند.
«شب گذشته تصادفی در بزرگراه اصفهان شیراز به وقوع پیوست. به گزارش خبرنگار ما این تصادف یک کشته و چند مجروح دربر داشت.»
خیلی وقت است که اخبار نمی شنوم. این ها بی رحمند. نمی فهمند وقتی خبر از نبودن کسی می دهی، باید چقدر ذره ذره درد را اندوه را اشک را، هق هق ابدی تنها ماندن را کنارش بنشانی. نمی دانند که باید یک دل سیر کنارش نقطه چین گریه بگذاری.
امشب مداد رنگی هایم را برداشتم تا لااقل بلکه توی دفتر نقاشی تو را نزدیک تر داشته باشم. تا بلکه این طوری بشود بگویمت چقدر بهانه دارم برای نگه داشتنت.
خانه ام را بدون دیوار نقاشی کردم. خواستم از دو طرف کاغذ آنقدر کش بیاید که برسد به آن دورِ دوست داشتنی که ندیده دلتنگش شده ام. گفتم شاید، شاید این طور عذر دوری دستهایم را بپذیری.
نه! نشد. نمی شود. کاغذ را مچاله می کنم. باید شب را از نو بیافرینم، باید جاده را دوباره بکشم، باید ستاره را...
از نو می روم سراغ صفحه سفید. می خواهم همه چیز را مثل همان باور پنج سالگی که بابا بزرگ رفت بکشم. همان وقتی که چشمم به تخت خالی بابا بزرگ افتاد و از بی بی پرسیدم: «بی بی! آقاجون پرنده شد رفت؟» و بی بی گفت: «آره دخترم یه پرنده سفید.» و من تا سالها توی آسمان دنبال بالهای گشوده بابا بزرگ بودم. هر پرنده ای که رد می شد می گفتم«این آقا جون بود. اومده پیشم.»
حالا می خواهم توی همین دفتر به یاد حسین یک کبوتر سفید بکشم. یادم باشد بام خانه ام را رنگ سبز بزنم که اگر گذرش این طرفها افتاد بداند کسی، این دور آن همه دیوار هست که نسترنش را چقدر، چقدر دوست می دارد.
جاری تر از این نمی توانم بنویسم. گنگ می شود زبانم وقتی که اندوه عزیزی راه دلم را می گیرد.
می خواهم توی همین دفتر رنگ سبز را آنقدر ادامه دهم تا گره بخورد به پول پولکهای سبز چارقد تو. تا برسد به مهربانی معصوم دستهات. اصلن مداد سبزم مال تو هرچه را خواستی میان این راه بنشان.
نسترن؟ من لای همین سطرها قد کشیده ام. لابه لای هجاهایی که پر از مرگ و زندگی اند. آنکه می رود یادش سبز است. تو که می مانی نغمه تازه ای آغاز کن، به آهستگی خوابیدن برگی بر نیمکت قدیمی یک پارک. نغمه ای بخوان و صبحی دوباره را نور بپاشان. من سوگند خورده ام که تکیه بر دیوار نقاشی هایم منتظر لبخندی دیگرت بمانم.
۲۴/۸/۸۸
ساعت یک بامداد
خدای این همه باران و آبی که باشی
کافی است تا دوستت داشته باشم
چه برسد به اینکه هرروز
قلم مویت را
به هزار رنگ
روی دفتر نقاشی ام می کشی
حالا من و ... تو و ...
این همه فنجان خالی...
پی نوشت: سیب
نرمه ای لبخند
بشقابی خاطره
پرانتز ندارم كه باز كنم
يار كه مقدمه نمي خواهد
دم به دمم بده
دم به دَمم بدَدَم به دمم دَدَدَم به دَمم
بدمم! بدمم!
ماهم بيا برويم...
نگفتمت كه مها صنما كه ميانه من كه بلندا کَلَمَتا!
ما، هم بيا برويم!
بيا بروَم
نَبيا بروم
بنيا بروم
بروم؟
چه تفاوتي اصلن كه يكي باشيم
يا...
يكي يكي، باشيم!
صداي ساكت تو را میخواهم نه حضور بی واسطه ات را
.
.
.
.
چشمهايم دو دو ميزنند
دو به دو، ميزنند
من دو و تو دو
مينشينند چشمهايمان
و زل ميزنند به صورت تو به اين تبسم نجيب شرقي
چه سكوت بلندي
چه تبسم قندي
و حوالی سال هزار و سيصد و اَنــ ديـــ دي دلا كه يار نيامد؟
يارم تويي كه بهارم تويي
كه حضور اين هستي پراكندهام تويي
ميسازمت
ناشيانه هم كه باشد باشد
ساعت چند است؟
چيزي براي خوردن پيدا نكردهام
حتي با اينكه سروقت يخچال هم
رفتم؟
تعجبي ندارد كه اين وقت شب بند ميشوم به گلويت
به تبسم صدايت
وقت هم گذشته است.
باشد!
تو براي من هميشهاي...
به ریشههای نگاهت که همپای خستگی خاکاند
خط آخر چیزی کم دارد
نه استعارهای، نه پیچک پیچانی، نه حتی ادامهای از سطر دلتنگی
سبد را خالی نوشتهاید بانو!
«اگر به خاموشیِ تو ماهش بخوانم آن سیاهیِ همیشه در محاق را
هنوز همینقدر تاریک میمانی؟»
هوای نوشتن دوبارهی نیمه شبانتان
به روشنایی بازم میآورد
شما که مشرق آفتابید
به بالای صدایم خَم.
ولش کنید اصلن
چه جای نقل اوش و حدیثش که رمزی از بیگانگی میپراکند.
تسلیم زوزههای نرینه گرگ آن همه دور شدهام.
به باورم که هیچکس قدر او
حقیقت حادثه را راست نمییابد.
هی فصل فاصله! هی فتنه! هی فریب بزرگ! ...
(و خداي را بندگانيست که ساکت کرده ايشان را خوف، بدون آنکه عاجز باشند از گفتن)
- قربونت رسیدی نزدیک یه اس بده!
«تا ببینم که کلماتم را خرج آنِ دیگر نکرده باشم
یا که چشمهایم را جا نگذاشته باشم کنار دیروز
یا که خستگیهایم را نیاورده باشم برای حوصلهی تو»
فدای آن هفت سالگی مهربان این همه کلمه
میشود که چشمم بشوید تا بی حاجت آب و آینه ببینم
یا که گوشم؛ تا صدای خستگی دستهایم را نشنوانم؟
شنبه که بیاید با بوی نان و اذان باز می گردم
ببارانیدم اگر ابری بودم از بیکلمهگی.
باریکهای از بهانهی ماندن اگر باشدم
قرآن است و کاسهای آب و ... حواس پنجره
پرت میشوم!
ادامهی شما دمیدن محجوبی است که به حرف مینشاندم
میلبریزانم خانهام را از غزل- آغوشِ نمناکِ هی- واژه، هی...
واژه.
تا که بگشایم کلمه را از...
لب- خندهام میشوید آقا؟
اجازه هست نیمرخ چپم را به سایهتان خیره بمانم؟
همیشه دیر آمدن دلیل فراموشی نیست
بخوانید تا بنویسمتان
با تکانه سرکش انگشتهام روی صفحه کیبورد
کنار همین پنجرهی گلوگرفتهی اتاق کار
رخصتی که بگویم «ب»
باشد برسم به بهار!
***
آی بادبادکم خدا!
توی دستهای خوب تو بوده این همه سال؟
بعد از این قدرها سکوت حالا دوباره سلام.
دوباره آمده ام که بمانم با شما که اینهمه بودید که اینهمه هربار نرم و مهربان می آمدید.
توی این مدت که درگیر پایان نامه بودم چیز زیادی ننوشته ام؛ پراکنده البته زیاد دارم . امیدوارم که بعد از این، آنقدرها مجموع باشم که مجموعشان کنم. بیشترین کارهایم چند شعر است که اسمش را گذاشته ام "شعر اداره ای". فعلن همینقدر بپذیرید تاپست بعد که پربار بیایم.
دو دقيقه مانده به ساعت 4،
مي گويم: اجازه اجازه آقاي رئيس
مي شود امروز كمي زودتر از هميشه، بي اضطراب اين همه مشرقها و مغربها به تماشاي آفتاب بروم؟
مي گويد: "مشكلي نيست. تنها قبل از رفتن، چهل و سه تا نامه را خلاصه كن. چهل تاي ديگر را امضا كن. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوان، بعد برو. راستي دو تا هم چاي بريز مهمان دارم."
مي نشينم پشت ميز
نامه ي اول پانزده دقيقه ي تمام طول مي كشد.
حالا فقط مانده چهل و دو تا نامه ي ديگر كه خلاصه كنم. چهل تا كه امضا بزنم. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوانم بعد بروم. راستي يادم باشد قبل از رفتن دو تا هم چاي بريزم.
نامه ي دوم را كه مي زنم جناب غادری آنجاست.
مي گويد:
"خانم شما هم كه هي همينطور مي نشينيد پشت ميز. كار هم كه نمي كنيد. حقوق را هم كه مفت و اضافي مي ريزيد توي جيبهايتان."
دعا مي كنم آفتاب حرفش را نشنيده باشد
ظلمت ابدي مي شود، اگر بشنود
دعا مي كنم پنجره نشنيده باشد
فرو مي ريزد توي صداقت دستهاي تاقچه، اگر بشنود.
كسي شبيه ابتداي من از آن طرف پنجره مي پرسد:
" مي آيي برايت از الاكلنگ و خاك باران خورده و نان شيرمال داغ بگويم؟"
فرصتي براي جوابش نيست
چاي را مي ريزم و مي روم سراغ نامه ي بعد...
چندين ساعت بعد از اينكه
صداي رفتن همه قاطي هي هاي اين كوچه و آن كوچه مي شود، كارهاي من هم تمام شده.
مي زنم بيرون
برگها كه با عجله زير پايم مي آيند، صداي خستگي سينه ي كوچه را مي شنوم:
"خس
خيس
خس
خيس"
هيچ كجا ردي از نشان آفتاب و پنجره نيست.
تنها يك نقاشي آويزان سيماني ديوار روبروست.
با عكس جاده اي رو به آفتاب. انگار كه بخواهد بگويد:
نشاني من:
سمت آفتاب بعد الظهر، نرسيده به بي نشاني دريا و قاصدك، چهارراه دوم از مشرق باران.
رو به جاده ي نقاشي قول مي دهم: فردا آفتاب غروب نكرده مي آيم.
صداي زنگ گوشي و نام رئیس يكي مي شود.
جواب مي دهم: "بله؟"
_ " 62 نامه ي خلاصه نشده، 44 نامه ي امضا نزده، زيرو رو كردن اين پرونده و آن پرونده. اينها را به كارهاي فردايت اضافه كن.
راستي! جناب غادری مي گفت: هي همينطور مي نشيني پشت ميز، كار هم كه نمي كني. حقوق را هم مفت و اضافي ميريزي توي جيبهايت.
يادم باشد از فردا كارت را سنگين تر كنم."
به ديوار سيماني نگاه مي كنم.
باد نقاشي را برده.
حالا ديگر نشاني را هم گم كرده ام.
اگرچه تا آنجا که بتوانم مهربانی های دوستان را بی پاسخی رها نمی کنم.
بدرود. شاید شبی دیگر شباهنگی دیگر![]()
چقدر یک اتفاق می تواند روزهامان احساسمان و مسیر نگاهمان را عوض کند. آخر هفته ی افتضاحی بود. این از خبر از دست دادن خسرو شکیبایی کسی که از بچگی با صدای گرم و بازی صمیمی اش مانوس بودم.این هم از بابا بزرگ که رفت که برای همیشه رفت.... بی آنکه فرصت یک خداحافظی را به من بدهد. آخرین باری که با او صحبت کردم خیلی مریض بود. جلو رفتم و گفتم: "سلام بابا منم سمیه" چشمانش را باز کرد دستم را میان دستش گرفت و یک قطره اشک آهسته از گوشه ی چشمش افتاد پایین...
می گویند تسلیت، می گویند ای دریغ، می گویند زود بود هنوز، می گویند هلاک استعدادی از این دست، سوختن بی گاه هزار چشمه ی پر چراغ است؟ می گویند اجل، اولاد آدمی را رعایت نمی کند. می گویند اجل، با داس بلند دستور می آید و آخرین واژه یعنی الوداع را از چشم ها می چیند و می رود. می گویند اجل همین است. اما من معتقدم که مرگ فرشته رستگاری است، نهایت سهم رهایی است. رازدار و رازپوش و معصوم همه مضامین ممکن است. خسرو خوبان ما نیز رهایی و رستگاری را برگزید. این گزینش اجتناب ناپذیر ادامه ی بی پایان زندگی است. ما مجبور نیستیم زندگی کنیم اما مجبوریم که بمیریم. در این جبر عاشقانه، تنها عشق در اختیار ماست، پس ما چرا در اختیار عشق نباشیم. 15 سال پیش بر سر تمرین قرائت شعرهای نوار "نامه ها" با صدای خسرو، همین جمله ماضی را با او در میان گذاشتم، گفتم با نظم به چنین باوری، عاشقانه های مرا بخوان! او "نامه ها" را خواند و به مقصد رساند و رفت تا ما زندگان تاوان پذیر، به حکم عشق، نوبت رفتن خود را به تاًخیر بیندازیم. خسرو خوبان اما شتاب داشت تا دریابد چرا مولانا هم خاکستر شدن بعد از سوختن را دوست می داشته است. خسرو زودتر از من به این شعر بی واژه رسید. یادش گرامی باد.
سید علی صالحی- به نقل از روزنامه اعتماد ۲۹/۴/۸۷
برای همیلا محمدی که سرگیجه گرفته از بس پست قبلی مرا خوانده:
من شبیه ساعت پنجم
شبیه لحظه ی ناگهان
شبیه خستگی سه تار پدربزرگ
شبیه هی نوشتن از سر سطر
آهای دختر!
دختر نارنج های آن حوالی شیراز
دختر هزار طعم آفتاب هزار و سیصد و شصت و هفت
قدری نزدیکترم بیا
من سر به مزار مو یه های نا به هنگام غزلکها گذاشته ام
به راه آسمان چراغ بگذار
بابونه ها چشم به راهند.
هی بانو!
بانوی گلاب ناب بنفشه و رویا
تو بگو
تو بگو ترانه ی بی کلام شب پره ها
سالها پیش
که من دانسته دل به فریب بوسه و گندم دادم
نام کوچکم را
گیسوان خیس کدامین بهار از من ربوده بود؟
بانوی مشک و مشرق و آیینه
نیلوفرها را اگر از شاخه بیاویزم
قول می دهی بی هیچ پچپچه
در یک پیاله ی شکسته برایم ستاره بیاوری؟
من سردم است بانو
قدری عجله کن.
و این هم یکی دیگر
"دوستت دارم" را
هزار و یکشب
بی هیچ تعارف و تکرار می گفتم
حالا
پایان این هزاره ی بی شکل
امیرزاده ای به اجابت خواهش خاک فرا می خواندم.
تو چه می دانی شاهزاده
شاهزاده ی بی هلال ماهتاب و قرص قمر
که من
تمامی این شبها
به کدام نقش اهورایی دلخوش کرده بودم.
دیروز، ساز شکسته ی یک کولی بی ستاره بودم.
امروز، بی هیچ صدایی در انتها،
می روم و رد کفشهایم
مثل غروبهای جمعه غمگین می شود.
پس از این
شبها
چشمان شرجی اندوهی بی سرانجامند
خواب صبح
اين روزها، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب میشوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير میافتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مردهگی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم میريزد تا آدم چند دقيقه بيشتر در آن غوطهور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی میچرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم میگفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفتهم سر کار و دارم کار میکنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»
ديروز هم همينجورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت میشه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. میخوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمیخوام. پاشو ديرت میشه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول میکشه. میدونی چقدر راهه؟»
عباس معروفی http://maroufi.malakut.org/
هستم به هستی کلمه![]()
