خدای این همه باران و آبی که باشی
کافی است تا دوستت داشته باشم
چه برسد به اینکه هرروز
قلم مویت را
به هزار رنگ
روی دفتر نقاشی ام می کشی
حالا من و ... تو و ...
این همه فنجان خالی...
پی نوشت: سیب
نرمه ای لبخند
بشقابی خاطره
پرانتز ندارم كه باز كنم
يار كه مقدمه نمي خواهد
دم به دمم بده
دم به دَمم بدَدَم به دمم دَدَدَم به دَمم
بدمم! بدمم!
ماهم بيا برويم...
نگفتمت كه مها صنما كه ميانه من كه بلندا کَلَمَتا!
ما، هم بيا برويم!
بيا بروَم
نَبيا بروم
بنيا بروم
بروم؟
چه تفاوتي اصلن كه يكي باشيم
يا...
يكي يكي، باشيم!
صداي ساكت تو را میخواهم نه حضور بی واسطه ات را
.
.
.
.
چشمهايم دو دو ميزنند
دو به دو، ميزنند
من دو و تو دو
مينشينند چشمهايمان
و زل ميزنند به صورت تو به اين تبسم نجيب شرقي
چه سكوت بلندي
چه تبسم قندي
و حوالی سال هزار و سيصد و اَنــ ديـــ دي دلا كه يار نيامد؟
يارم تويي كه بهارم تويي
كه حضور اين هستي پراكندهام تويي
ميسازمت
ناشيانه هم كه باشد باشد
ساعت چند است؟
چيزي براي خوردن پيدا نكردهام
حتي با اينكه سروقت يخچال هم
رفتم؟
تعجبي ندارد كه اين وقت شب بند ميشوم به گلويت
به تبسم صدايت
وقت هم گذشته است.
باشد!
تو براي من هميشهاي...
به ریشههای نگاهت که همپای خستگی خاکاند
خط آخر چیزی کم دارد
نه استعارهای، نه پیچک پیچانی، نه حتی ادامهای از سطر دلتنگی
سبد را خالی نوشتهاید بانو!
«اگر به خاموشیِ تو ماهش بخوانم آن سیاهیِ همیشه در محاق را
هنوز همینقدر تاریک میمانی؟»
هوای نوشتن دوبارهی نیمه شبانتان
به روشنایی بازم میآورد
شما که مشرق آفتابید
به بالای صدایم خَم.
ولش کنید اصلن
چه جای نقل اوش و حدیثش که رمزی از بیگانگی میپراکند.
تسلیم زوزههای نرینه گرگ آن همه دور شدهام.
به باورم که هیچکس قدر او
حقیقت حادثه را راست نمییابد.
هی فصل فاصله! هی فتنه! هی فریب بزرگ! ...
(و خداي را بندگانيست که ساکت کرده ايشان را خوف، بدون آنکه عاجز باشند از گفتن)
- قربونت رسیدی نزدیک یه اس بده!
«تا ببینم که کلماتم را خرج آنِ دیگر نکرده باشم
یا که چشمهایم را جا نگذاشته باشم کنار دیروز
یا که خستگیهایم را نیاورده باشم برای حوصلهی تو»
فدای آن هفت سالگی مهربان این همه کلمه
میشود که چشمم بشوید تا بی حاجت آب و آینه ببینم
یا که گوشم؛ تا صدای خستگی دستهایم را نشنوانم؟
شنبه که بیاید با بوی نان و اذان باز می گردم
ببارانیدم اگر ابری بودم از بیکلمهگی.
باریکهای از بهانهی ماندن اگر باشدم
قرآن است و کاسهای آب و ... حواس پنجره
پرت میشوم!
ادامهی شما دمیدن محجوبی است که به حرف مینشاندم
میلبریزانم خانهام را از غزل- آغوشِ نمناکِ هی- واژه، هی...
واژه.
تا که بگشایم کلمه را از...
لب- خندهام میشوید آقا؟
اجازه هست نیمرخ چپم را به سایهتان خیره بمانم؟
همیشه دیر آمدن دلیل فراموشی نیست
بخوانید تا بنویسمتان
با تکانه سرکش انگشتهام روی صفحه کیبورد
کنار همین پنجرهی گلوگرفتهی اتاق کار
رخصتی که بگویم «ب»
باشد برسم به بهار!
***
آی بادبادکم خدا!
توی دستهای خوب تو بوده این همه سال؟
بعد از این قدرها سکوت حالا دوباره سلام.
دوباره آمده ام که بمانم با شما که اینهمه بودید که اینهمه هربار نرم و مهربان می آمدید.
توی این مدت که درگیر پایان نامه بودم چیز زیادی ننوشته ام؛ پراکنده البته زیاد دارم . امیدوارم که بعد از این، آنقدرها مجموع باشم که مجموعشان کنم. بیشترین کارهایم چند شعر است که اسمش را گذاشته ام "شعر اداره ای". فعلن همینقدر بپذیرید تاپست بعد که پربار بیایم.
دو دقيقه مانده به ساعت 4،
مي گويم: اجازه اجازه آقاي رئيس
مي شود امروز كمي زودتر از هميشه، بي اضطراب اين همه مشرقها و مغربها به تماشاي آفتاب بروم؟
مي گويد: "مشكلي نيست. تنها قبل از رفتن، چهل و سه تا نامه را خلاصه كن. چهل تاي ديگر را امضا كن. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوان، بعد برو. راستي دو تا هم چاي بريز مهمان دارم."
مي نشينم پشت ميز
نامه ي اول پانزده دقيقه ي تمام طول مي كشد.
حالا فقط مانده چهل و دو تا نامه ي ديگر كه خلاصه كنم. چهل تا كه امضا بزنم. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوانم بعد بروم. راستي يادم باشد قبل از رفتن دو تا هم چاي بريزم.
نامه ي دوم را كه مي زنم جناب غادری آنجاست.
مي گويد:
"خانم شما هم كه هي همينطور مي نشينيد پشت ميز. كار هم كه نمي كنيد. حقوق را هم كه مفت و اضافي مي ريزيد توي جيبهايتان."
دعا مي كنم آفتاب حرفش را نشنيده باشد
ظلمت ابدي مي شود، اگر بشنود
دعا مي كنم پنجره نشنيده باشد
فرو مي ريزد توي صداقت دستهاي تاقچه، اگر بشنود.
كسي شبيه ابتداي من از آن طرف پنجره مي پرسد:
" مي آيي برايت از الاكلنگ و خاك باران خورده و نان شيرمال داغ بگويم؟"
فرصتي براي جوابش نيست
چاي را مي ريزم و مي روم سراغ نامه ي بعد...
چندين ساعت بعد از اينكه
صداي رفتن همه قاطي هي هاي اين كوچه و آن كوچه مي شود، كارهاي من هم تمام شده.
مي زنم بيرون
برگها كه با عجله زير پايم مي آيند، صداي خستگي سينه ي كوچه را مي شنوم:
"خس
خيس
خس
خيس"
هيچ كجا ردي از نشان آفتاب و پنجره نيست.
تنها يك نقاشي آويزان سيماني ديوار روبروست.
با عكس جاده اي رو به آفتاب. انگار كه بخواهد بگويد:
نشاني من:
سمت آفتاب بعد الظهر، نرسيده به بي نشاني دريا و قاصدك، چهارراه دوم از مشرق باران.
رو به جاده ي نقاشي قول مي دهم: فردا آفتاب غروب نكرده مي آيم.
صداي زنگ گوشي و نام رئیس يكي مي شود.
جواب مي دهم: "بله؟"
_ " 62 نامه ي خلاصه نشده، 44 نامه ي امضا نزده، زيرو رو كردن اين پرونده و آن پرونده. اينها را به كارهاي فردايت اضافه كن.
راستي! جناب غادری مي گفت: هي همينطور مي نشيني پشت ميز، كار هم كه نمي كني. حقوق را هم مفت و اضافي ميريزي توي جيبهايت.
يادم باشد از فردا كارت را سنگين تر كنم."
به ديوار سيماني نگاه مي كنم.
باد نقاشي را برده.
حالا ديگر نشاني را هم گم كرده ام.
اگرچه تا آنجا که بتوانم مهربانی های دوستان را بی پاسخی رها نمی کنم.
بدرود. شاید شبی دیگر شباهنگی دیگر![]()
چقدر یک اتفاق می تواند روزهامان احساسمان و مسیر نگاهمان را عوض کند. آخر هفته ی افتضاحی بود. این از خبر از دست دادن خسرو شکیبایی کسی که از بچگی با صدای گرم و بازی صمیمی اش مانوس بودم.این هم از بابا بزرگ که رفت که برای همیشه رفت.... بی آنکه فرصت یک خداحافظی را به من بدهد. آخرین باری که با او صحبت کردم خیلی مریض بود. جلو رفتم و گفتم: "سلام بابا منم سمیه" چشمانش را باز کرد دستم را میان دستش گرفت و یک قطره اشک آهسته از گوشه ی چشمش افتاد پایین...
می گویند تسلیت، می گویند ای دریغ، می گویند زود بود هنوز، می گویند هلاک استعدادی از این دست، سوختن بی گاه هزار چشمه ی پر چراغ است؟ می گویند اجل، اولاد آدمی را رعایت نمی کند. می گویند اجل، با داس بلند دستور می آید و آخرین واژه یعنی الوداع را از چشم ها می چیند و می رود. می گویند اجل همین است. اما من معتقدم که مرگ فرشته رستگاری است، نهایت سهم رهایی است. رازدار و رازپوش و معصوم همه مضامین ممکن است. خسرو خوبان ما نیز رهایی و رستگاری را برگزید. این گزینش اجتناب ناپذیر ادامه ی بی پایان زندگی است. ما مجبور نیستیم زندگی کنیم اما مجبوریم که بمیریم. در این جبر عاشقانه، تنها عشق در اختیار ماست، پس ما چرا در اختیار عشق نباشیم. 15 سال پیش بر سر تمرین قرائت شعرهای نوار "نامه ها" با صدای خسرو، همین جمله ماضی را با او در میان گذاشتم، گفتم با نظم به چنین باوری، عاشقانه های مرا بخوان! او "نامه ها" را خواند و به مقصد رساند و رفت تا ما زندگان تاوان پذیر، به حکم عشق، نوبت رفتن خود را به تاًخیر بیندازیم. خسرو خوبان اما شتاب داشت تا دریابد چرا مولانا هم خاکستر شدن بعد از سوختن را دوست می داشته است. خسرو زودتر از من به این شعر بی واژه رسید. یادش گرامی باد.
سید علی صالحی- به نقل از روزنامه اعتماد ۲۹/۴/۸۷
برای همیلا محمدی که سرگیجه گرفته از بس پست قبلی مرا خوانده:
من شبیه ساعت پنجم
شبیه لحظه ی ناگهان
شبیه خستگی سه تار پدربزرگ
شبیه هی نوشتن از سر سطر
آهای دختر!
دختر نارنج های آن حوالی شیراز
دختر هزار طعم آفتاب هزار و سیصد و شصت و هفت
قدری نزدیکترم بیا
من سر به مزار مو یه های نا به هنگام غزلکها گذاشته ام
به راه آسمان چراغ بگذار
بابونه ها چشم به راهند.
هی بانو!
بانوی گلاب ناب بنفشه و رویا
تو بگو
تو بگو ترانه ی بی کلام شب پره ها
سالها پیش
که من دانسته دل به فریب بوسه و گندم دادم
نام کوچکم را
گیسوان خیس کدامین بهار از من ربوده بود؟
بانوی مشک و مشرق و آیینه
نیلوفرها را اگر از شاخه بیاویزم
قول می دهی بی هیچ پچپچه
در یک پیاله ی شکسته برایم ستاره بیاوری؟
من سردم است بانو
قدری عجله کن.
و این هم یکی دیگر
"دوستت دارم" را
هزار و یکشب
بی هیچ تعارف و تکرار می گفتم
حالا
پایان این هزاره ی بی شکل
امیرزاده ای به اجابت خواهش خاک فرا می خواندم.
تو چه می دانی شاهزاده
شاهزاده ی بی هلال ماهتاب و قرص قمر
که من
تمامی این شبها
به کدام نقش اهورایی دلخوش کرده بودم.
دیروز، ساز شکسته ی یک کولی بی ستاره بودم.
امروز، بی هیچ صدایی در انتها،
می روم و رد کفشهایم
مثل غروبهای جمعه غمگین می شود.
پس از این
شبها
چشمان شرجی اندوهی بی سرانجامند
خواب صبح
اين روزها، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب میشوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير میافتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مردهگی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم میريزد تا آدم چند دقيقه بيشتر در آن غوطهور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی میچرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم میگفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفتهم سر کار و دارم کار میکنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»
ديروز هم همينجورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت میشه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. میخوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمیخوام. پاشو ديرت میشه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول میکشه. میدونی چقدر راهه؟»
عباس معروفی http://maroufi.malakut.org/
هستم به هستی کلمه![]()
۲۴ ساعت انتهایی حضور
من به دعوت همیلای نازنین به بازی"۲۴ساعت انتهایی حضور" خوانده شده ام. ۲۴ساعت فرصت برای دل کندن از تمام زیبایی ها برای خداحافظی با آنانکه دوستشان دارم.
دريغا که در اين زودْکردِ ديرادير
هذيانِ گولِ دوش را
تنها کرنایِ چارسوقِ دميدنی بوديم،
که از تخيلِ توفانهاش
جز حکايتِ مويه و مزار، ميراثی نيست!
(سید علی صالحی)
آه مرگ! بازگشت آغوش مهربان همه ی مادران فرصتی می طلبم تنها به اندازه ی نوشتن کلمه ای چند.
اول از همه برای باران:
بیشتر از همه برای تو نوشته ام و بیشتر از همیشه حالا حرف دارم. شاید دیگر فرصتی نباشد شاید لحظه ی ناگزیرم همین جا باشد باران! من می روم اما تو ببار چشم همه ی پرنده ها خیس است.حوضشان اما خالیست. من می روم اما تو گنجشکهایم را که روی شانه ی انگورها می نشینند تنها نگذار می خواهم آواز شادشان تا همیشه ی بعد از من بماند. سنگی هم از من که بجا می ماند تو نم نم اشکش باش. من دلواپس خستگی خاکم. می خواهم تن به آغوش خیسش بسپارم. آرام آرام آرام. بیش از همه تو بیادم باش بار بار بار! صدایم در صدای تو می آمیزد تو که می باری من همیشه هستم خاکم همیشه زنده می ماند. از یاس قول گرفته ام کنارم شکوفه کند. تشنه اش نگذار. اشکهایم را که با تو می آمیخت که در تمام قطره های بودنت هست تو بیاد داشته باش. و ... بیش از همه تو بیادم باش.
برای حمید تا بداند که تا همیشه عاشق بودم. و عاشق پر می کشم:
تنها رد پایم را بگذار روی خاک بماند. من به همین انتها دلخوش می مانم. تو هم شادمان باش و به خاکم اگر دست می کشی بخند. از خدا خواسته ام لبخندت را تا همیشه هدیه ام کند تا همیشه یی که هست که تو هستی که من و تو برای هم هستیم... و ... خدا نگهدارت!
به همه ی دوستانم و خانواده ام تا بدانند همیشه دوستشان دارم:
دوستتان دارم تا ...
و برای او که... :
خیلی سر برگرداندم جاده را از اول تا آخر بارها نگاه کردم نبودی نشانی هم ـ حتی برای من ـ که می دانستی تا حالا منتظرم نگذاشته بودی! حالا به گذشته پیوست. من چشم به گذشته دوخته ام و تو وعده ی آینده ام دادی.گله از گذشته آن هم برای تو کار من نیست. تنها شک نکن به چشمهایم که همیشه نگران دیر آمدنت بودندبه دوست داشتنم به خیسی گونه هایم و به عاشقانه ای که می خواستم وقت آمدنت بخوانم و نشد.ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر.......
"دیر آمده ای ری را
باد آمد وهمه ی رویاها را با خود برد"
و حالا دیگر آماده ام چیزی به انتها نمانده. اشتیاق غریبی است گمان نمی کردم طفل سربراه مرگ باشم. چه شیرین می آیی عزیز!
و اما همیلا! ممنون که منتظرم ماندی که خواستی با هم پر بکشیم. گفتی "سه" می پریم. آنجا دوباره هفت ساله می شویم. دوباره با شکوفه های سیب دوست می شویم. خدا هر صبح منتظر سلاممان می شود.
می بینی همیلا زمان می گذرد شرق در غرب حل می شود سیاه و سپید یکی می شود و دایره و مستطیلها بی شکل. تیک در تاک می آویزد حالا همیشه می شود و ...
ما جاودانه شدیم.

